در امتداد مسیر تربیت اسلامی

در اواسط راهی هستیم که به امید خدا، پایانی بس شیرین خواهد داشت، ولی پرفراز و نشیب که توشه آن ایمان است و صبر

در امتداد مسیر تربیت اسلامی

در اواسط راهی هستیم که به امید خدا، پایانی بس شیرین خواهد داشت، ولی پرفراز و نشیب که توشه آن ایمان است و صبر

دست نوشته و تقریرات یاسر کافی طلبه ی مرکز جامع علوم اسلامی ولی امر عج رشته فقه التربیة- قم المقدسة

۳۸ مطلب در اسفند ۱۴۰۰ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

جلسه پنجم کلام انقلابی:

استاد حجت الاسلام والمسلمین فلاح شیروانی

مقرّر: یاسرکافی

در این پیچ تاریخی دارد هندسه ی جهان تغییر می کند.

معنای نخبگانی پیچ تاریخی و عصر جدید:

تعبیر نخبگانی این عبارت یعنی اینکه یک مکتب و عقلانیت دارد از بین می رود و به تبعش تمدن متکی بر این عقلانیت نیز فرو می پاشد.

نقش ویژه ی ایران در تحول تاریخی و دلایل جایگاه ویژه ی آن در پیچ تاریخی:

ایران در این میان و در دل این حادثه و پیچ تاریخی از چه جایگاهی برخوردار است؟

حضرت آقا می فرمایند که ایران در این تحول، تماشاچی نیست. کشور ما یک جایگاهی ویژه ای در این تحولات داریم.

حالا چرا ما تماشاچی نیستیم؟ (دلایل جایگاه ویژه ی ایران در پیچ تاریخی)

  1. بیداری اسلامی از کشور ایران شروع شد و به تشکیل نظام اسلامی انجامید. و بعد از 40 سال از آرمانهای خویش کوتاه نیامده است.
  2. ساخت مستحکم نظام متکی بر ایمان و عقلانیت.
  3. ذخایر عظیم طبیعی و انسانی.
  4. زایش فکری جمهوری اسلامی در مقابل نازایی غرب اندیشه های نوین:

ایشان می فرمایند ما مردم سالاری، زندگی بر اساس معنویت را مطرح می کنیم.

  1. سرسختی [مردم] در برابر شیوه های متداول غرب در پیشبرد کارهای خویش.

وظیفه ی ایران در این پیچ تاریخی:

  1. چالش با نظام سلطه:

نظام سلطه جنگ افروزی اش را به منطقه آورده آنگاه ما می گوییم ما نباید دنبال جنگ باشیم.

الان نظام سلطه هیچ احترامی برای ملتها قایل نیست و تربیت معنوی ملتها را مخدوش کرده است. حال وظیفه ی ما در برابر این نظام سلطه چیست؟ طرح شما چیست؟ نق زدن که فایده ندارد.

هیچ کسی طرحی ندارد غیر از امام و آقا.

امام طرح داشت و آن قیام همه ی مردم است. ایشان روی ترور سرمایه گذاری نکرده بود بلکه از نظر ایشان تنها طرح، قیام همه ی مردم است. این طرح متکی بر ایمان و صبر است.

پس وظیفه ی اول ایران چالش با نظام سلطه است تا آن هویت جمعی بین المللی خسته نشو شکل بگیرد. ایران به تنهایی نمی تواند نظام سلطه را از بین ببرد لیکن ایران محور است جهت آن شکل گیری هویت بین المللی. وقتی آن هویت بین المللی علیه نظام استکباری شکل گرفت، آنگاه است که تمدن اسلامی شکل خواهد گرفت.

[اگر ما یک ایرانی بسازیم مبتنی بر ایمان و عقلانیت، بطوریکه الگو شود برای کشورهای دیگر، این می شود بهترین چالش با نظام سلطه.]

  1. پیشرفت ایران و آباد کردن دنیا:

همه ی اینها در سایه ی دین تحقق پیدا خواهد کرد. و علت آماج دشمنان همین یگانگی دین و دنیا است. می گویند چرا دین  را پیشوای دنیا قرار داده اید؟

نقش نخبگان در این پیچ تاریخی:

فتح الفتوح انقلاب اسلامی این است که جوانها و نخبگان نسبت به آینده احساس مسؤولیت کنند. برای خودشان یک آینده ای را تصویر کنند و برای آن مجاهدت کنند.

  • یاسر کافی
  • ۰
  • ۰

جلسه چهارم کلام انقلابی: انقلاب اسلامی و تحقق عصر جدید

استاد حجت الاسلام و المسلمین فلاح شیروانی

مقرّر:  یاسر کافی

در جلسات گذشته عرض شد که از دید تحلیل گران از جمله مقام معظم رهبری، انقلاب اسلامی ایران سخن نویی به میان آورده و چون پایدار پای آن ایستاده، عصر جدیدی را بوجود آورده است.

ایشان در یک فرمایشی در سال 69 می فرمایند که مبنای قاعده ی حرکت ما این است که با تشکیل نظام اسلامی، عصر جدیدی با خصوصیات متمایزی با دوران قبل در عالم بوجود آمد.

آیا این سخن مبالغه آمیز است یا خیر؟

معنای عصر جدید:

عصر جدید یعنی چه؟

عصر جدید یعنی این انقلاب آمده یک تغییراتی ایجاد کرده که بسیار زیرساختی است.

عصر جدید در ادبیات کلامی ما یک معنای خاصی دارد که وقتی انبیاء محشور می شوند در عالم یک تغییرات بنیادینی در محیط انسانی ایجاد می کنند که این انسان را وارد عصر جدید می کنند، هرچند که آن تغییر را به تفصیل مردم نفهمند.

حضرت امام در 12 فروردین می فرمایند که از این به بعد اراده های انسانی است که مسائل را روشن می کند و نظام های سلطه فرو ریخت.

حضرت آقا نیز اینگونه تقریر می کنند که انقلاب، صرفا یک تغییرات قومی و قبیله ای نبود، بلکه به برداشت امام و آقا وارد یک عصر جدید شده ایم یعنی مناسبات دارد بهم می ریزد و قوانین حاکم بر نظام ها دارد تغییر می کند.

ویژگی های عصر جدید (عصر امام خمینی):

آقا می فرمایند: عصر جدید وقتی شروع می شود هیچ کس نمی تواند خود را از این تغییرات دور بدارد. و این عصر، عصر امام خمینی ره است.

ویژگی های عصر امام خمینی به گفته ی آقا عبارتند از:

  1. گسترش اعتقاد و باورهای مذهبی:

آقای مصباح می فرمایند در یک مسافرت خارجی، یک کشیش می خواست دست مرا ببوسد که می گفت شما نماد آن روحانی انقلابی هستید که ما را از ذلت خارج کردید.

  1. معنا بخشید به ارزش انسانها و حضور مؤثر توده های میلیونی مردمی.
  2. آزادی از سلطه ، تصرف و نفوذ قدرتهای بزرگ؛ همان اصل "نه شرقی، نه غربی"

وظیفه ی نخبگان در تبیین معنای عصر جدید و پیچ تاریخی:

ایشان سال 91 می فرمایند: جهان در حال تغییر است، اسم این را گذاشته اند پیچ تاریخی. هندسه ی عالم دارد تغییر می کند. و این یعنی با هرچه انس گرفته اید باید یاد بگیرید که دل بکنید.

مکتب لیبرالیسم دارد زمین می خورد. و در یک نگاه بالاتر مکتب اومانیسم دارد زمین می خورد اعم از لیبرالیسم و کمونیسم.

فرمایش حضرت آقا این است شما به عنوان متدین، متکلّم، فرهیخته ی دینی وقتی می گوییم این مکتب امانیستی دارد زمین می خورد، نفی می کنید که اینگونه نیست.

تازه این غرق شدن مکتب مثل یک قایق کوچک نیست که سریع اتفاق بیافتد بلکه مثل کشتی تایتانیک است که مدتها طول می کشد.

باید یک سری نخبگان بیایند و در این تراز مسأله را ببینند.

ایشان 22 مرداد 91 می فرمایند که وضعیت دنیا در حال تحول است. شبیه جنگ جهانی اول. نظم نوینی انتظار می رود که در حال تحوّل باشد. در پیچ تاریخی قرار گرفته ایم.

نکته ی مهم این است که نه فقط کشور ما بلکه همه ی کشورها در این پیچ تاریخی و تحول جهانی قرار گرفته اند.

این سخنان به عنوان سخنان یک اندیشمند قابل توجه است.

درخواست آقا این است که بعضی از این سطح با جامعه صحبت کنند و برای این صحنه نقشه بکشیم.

دلایل حضرت آقا بر تحقق عصر جدید:

دلایل و شواهد مدعای ایشان:

  1. بیداری اسلامی؛ حتی وقتی بیداری اسلامی شکست خورد، گفتند بیداری اسلامی زنده است.
  2. خیز ناموفق غرب برای تسلط بر منطقه. این گفته سال 91 است که هنوز این اتفاقات رخ نداده بود.
  3. حوادث اروپا و زمین خوردن غرب با این خطاهای بنیانی. مثلا خطاهای اقتصادی غرب، خطاهای بنیانی و فلسفی و فکری غرب، خطاهای جهان بینی غرب. اینها یک خطاهای بنیاینی است نه خطاهای تاکتیکی و سطحی. این خطاها ، اثرش را در قرن می گذارد و موجب نابودی این تمدّن خواهد شد.
  4. افول وجهه ی آمریکا. آمریکا در دنیا به صورت متهم مطرح است. در هیچ ملتی وجهه ای ندارد. طرفدار زورگویی و دخالت در کشورها. وقتی شیطان ضعیف شود و رسوا شود راه باز می شود برای یک زندگی جدید.
  • یاسر کافی
  • ۰
  • ۰

حقوق تربیتی

استاد حجت الاسلام سید نقی موسوی

جلسه اول:

منابع:

فلسفه ی حقوق، طالبی، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

حقوق و سیاست ، مصباح یزدی، در باب مبادی حقوق.

سند ملی حقوق کودک

حقوق کودک، حاجی ده آبادی

شایسته است در باب حقوق تربیتی، ابتدا حول دو حوزه ی مبادی حقوق تربیتی و مسائل حقوق تربیتی بحث شود.[1]

مبادی حقوق تربیتی:

تعریف حقوق:

تعریف اصطلاحی حقوق:

واژه ی حقوق حداقل سه معنای اصطلاحی دارد:

الف. به معنای امتیاز و توانایی، نوعی اختصاص؛ مانند حق شفعه:

در اینجا حقوق جمع، حق است. و مراد حق ثبوت تکوینی یا ثبوت اعتباری مدّنظر است.

و از دل این مفهوم من له الحق یا من علیه الحق استخراج می شود که شامل انسان یا غیرانسان می شود.

این یک مفهوم انتزاعی و اعتباری است.

این معنا چهار عنصر دارد:

  1. حق
  2. من له الحق (گاهی شخص حقیقی است و گاهی شخص حقوقی؛ گاهی انسان و گاهی غیرانسان مثلا می گویند مسجد حق دارد.)، البته حقوق در غرب برای رعایت عدالت توسط مردم می باشد، در نتیجه حقوق اشیاء زیاد معنایی ندارد بلکه حق اشیاء، بیشتر مدنظر در اسلام می باشد.
  3. من علیه الحق: گاهی فرد است و گاهی جامعه؛ مثلا حقّ ملک یعنی دیگران یعنی جامعه وظیفه دارند در ملک من تصرف نکنند.
  4. متعلّق حق.

طبق این تعریف، حقوق تربیتی یعنی:

اختصاصات و امتیازاتی که یک واضع ، برای فرآیند تربیت یا مربی یا متربی در نظر می گیرد.

رج. کتاب حاجی ده آبادی.

ب. به معنای آن مجموعه مقررات وضع شده است (حقوق موضوعه)

کاتوزیان: مجموعه مقرراتی که در زمان معین بر جامعه ی معیّن حکومت می کند و حاکم بر آن جامعه است. این اطلاق شامل سنتها نیز می باشد ولی بیشتر مدّنظرشان علم حقوق می باشد.

گاهی به این قانون، حقوق موضوعه می گویند. هرچند بعدا گفتند قانون: آن مقررات کلی که دوام و ثبات داشته باشد. فلذا قرارداد بین دو نفر، قانون نیست. یا ضوابط و بخشنامه های یک اداره ی مشخص، قانون نیست زیرا کلی نیست.

هرچند بعضی دیگر این قید کلیت و دوام را لازم ندانسته اند.

منظور از حقوق اسلام، قانون و مقررات اسلام است.

تفاوت قانون و حقوق موضوعه:

الف. قانون شامل قوانین تکوینی و تشریعی می شود مثل قواعد ریاضی؛ اما حقوق موضوعه اخصّ از آن است و فقط شامل قوانین تشریعی می شود.

ب. واژه ی حقوق، کفایت کننده ی معین دارد، مثل خدا، مردم؛ ولی قانون حتی شامل قواعدی می شود که واضع مشخصی ندارد و شامل وضع تعیّنی نیز می شود. یعنی شامل آداب نیز می شود.

در این معنا، حقوق، جمع حقّ نیست.

طبق این تعریف، حقوق تربیتی:

مجموعه مقرارتی که توسط مرجع ذی صلاح برای جامعه مشخص برای زمان مشخص در باب آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت وضع شده است.

ج. به معنای دانش حقوق:

مثلا می گویند در حقوق این نیامده است؛ یعنی در دانش حقوق نیامده است. دانشی که در مورد علم حقوق بحث می کند. در این استعمال "دانش حقوق"، واژه ی حقوق، جمع حقّ نیست.

معادل آن دانش حقوق تربیتی می باشد، که اگر دانش را یک رشته ی دانشگاهی یا دیسیپلین بدانیم، در اینصورت دانش حقوق تربیتی نداریم.

زیرا دیسیپلین وقتی حاصل می شود: اولا دارای منابع علمی معتنابه مشخص باشد ثانیا دارای دانشجو و اساتید کثیر باشد ثالثا از یک مرجع ذی صلاح تأیید شده باشد، رابعا دارای مجله ی علمی باشد.

حقوق تربیتی به معنای فقهی اش می شود فقه تربیتی. زیرا حقوق یعنی low و فقه تربیتی، ترجمه ی اسلامی این واژه است.

رابطه ی اخلاق با فقه:[2]

اخلاق در رشد فزاینده ی فلسفه ی اخلاق و پژوهشهای اخلاقی غرب به ایده ی اخلاق کاربردی و اخلاق حرفه ای رسید، یعنی اخلاق در رشته های مختلف، مثلا اخلاق پزشکی، اخلاق معلمی. البته منظور از اخلاق حرفه ای، تزاحم های اخلاقی است نه آن کبریات اخلاقی مثلا ابتدا به عنوان یک قاعده ی کلی بگویند خوش اخلاقی خوب است ، سپس در اخلاق معلمی بگویند خوش اخلاقی معلمی خوب است.

همین تزاحمات اخلاقی بعضی جاها به فقه ما تنه می زند آنجایی که فقه، حکم تزاحمات را مشخص می کند.

لب حرف اینکه تجربه ی حقوق تربیتی و تجربه ی اخلاق حرفه ای آموزش و پرورش نباید مورد غفلت فقیهان تربیت قرار گیرد.

البته مرزهای اخلاق و فقه و حقوق باید روشن باشد به تبع اخلاق آموزش و پرورش و فقه آموزش و پرورش باید با هم تفاوت کند.

تفاوتهای اخلاق و حقوق موضوعه:

اولا احکام حقوقی ناظر به رفتارهای اجتماعی اند بر خلاف احکام اخلاقی که اعم است. کارآیی احکام حقوقی این است که اولا نظامات اجتماعی را شکل دهد و ثانیا امنیت یا رفاه را به ارمغان آورد.

ثانیا احکام حقوقی، ضمانت اجرایی بیرونی دارد مانند قانون ، اما احکام اخلاقی، ضمانت اجرایی بیرونی ندارد.

ثالثا احکام اخلاقی، کلی و ثابت و جاودان اند، برخلاف حقوق.

رابعا احکام حقوقی، الزامی اند برخلاف اخلاق که الزامی و غیرالزامی اند.

البته توجه شود که تنها یک طرف احکام حقوقی الزامی اند و یک طرف الزامی نیست؛ یعنی در من له الحق، شخص می تواند از حق خود بگذرد و الزامی نیست.

خامسا هدف احکام حقوقی، برآورده کردن مسائل دنیوی است، اما احکام اخلاقی، بالاتر از این حرف هاست.

سادسا قوانین حقوقی، فقط به افعال انسان نگاه می کند ولی احکام اخلاقی، به انسان و افعال انسان نگاه می کند.

مفاهیم مشابه ی حق:

حق و ملک:

اولا بین من له الحق و من علیه الحق، نسبت و اضافه ای است که بین مالک و علیه الملک نیست، هرچند یک حق منعی مالک بر علیه الملک دارد [لیکن این حق در واقع ناشی از رابطه و اضافه ای است که بین مالک و مملوکش حاصل شده است].

ثانیا مالک می تواند هرگونه انتفاعی را از مملوک خود ببرد و هرگونه حق تصرفی را به همراه می آورد، اما بعضی حق ها اختصاص به مورد خاصی دارند مانند حق شفعه، حق سکنی که فقط در حد حق سکونت است ولاغیر.

حق و تکلیف:

اولا در حقوق اجتماعی، حق و تکلیف متقابلا جعل می شود، یعنی هر حقی دنبالش تکلیفی است، اما حق خدا از دایره ی بحث خارج است، زیرا خداوند تنها حق دارد و در مقابل حق خود، تکلیفی ندارد. هر حقی، تکلیفی را بدنبال دارد و از هر تکلیفی ، حقی را استکشاف می کنیم.

توضیح ذلک:

تکالیف برای سامان دادن امور اجتماعی است و تلازم حق و تکلیف اینگونه است که دو صورت وجود دارد:

  1. ثبوت حق، مستلزم ثبوت تکلیف و ثبوت تکلیف مستلزم ثبوت حق است:

این نیز دو قسم دارد: [بر دو وجه قابل اثبات است]

الف. از وجود حق، وجود تکلیف را اثبات کنیم:

وقتی حقی برای کسی جعل می شود زمانی معقول است که به این حقش برسد و لازمه اش این است که دیگران مانع حقش نشوند.

ب. از وجود تکلیف، وجود حق را اثبات کنیم:

وجود تکلیف از دیگری کاشف از این است که دیگری حقی دارد.

مناقشه:

اگر بگوییم انفاق تکلیف است، یعنی این ملازمه دارد که شخص نیازمند حق مطالبه دارد.

جواب:

از جهت مفهومی صرف یک امتیاز برای دیگری، تکلیف آور برای دیگری نیست. اما در مقام تشریع و اثبات، هر حقی، مستلزم تکلیف برای دیگری است.

آقای طالبی در کتاب فلسفه حق، یک تقسیم بندی درباره ی حق دارند[3] که می گوید:

مراد از تکلیف در عبارت "تلازم حق و تکلیف"، چیست؟ آیا تکلیف شخص مقابل است یا تکلیف ذی حق است؟

تا اینجا مرتکز ما تکلیف شخص مقابل بود. کسی حقی دارد، شخص مقابلش یک تکلیفی دارد.

سپس می گویند در این بخش که مراد از تکلیف، تکلیف ذی حق باشد[4]، تکلیف بر دو قسم است:

یا حق شخص تلازم دارد با تعلق تکلیف از طرف مقابل نسبت به همین شخص. (مشهور علمای شیعه)

یا حق شخص تلازم ندارد با تعلق تکلیف از طرف مقابل نسبت به همین شخص.

هرچند در بین علمای شیعه اختلافی وجود ندارد و همگی متفق اند که حق شخص تلازم با تعلق تکلیف به شخص از طرف شخص مقابل دارد ، لیکن در بین حقوق دانان غربی ، اختلاف شدیدی بر سر این موضوع است که کدامیک از دو نظریه ی فوق صحیح است؟

هوفر (حقوقدان) می گوید چهار نوع قانون داریم:

حق ادعا: حق مطالبه ی اجرت توسط اجیر

حق آزادی محض: به معنای عدم تکلیف، مالک خانه حق دارد هروقت خواست وارد خانه اش شود و دیگران حق ندارند که جلوی او را بگیرند.

حق قدرت قانونی: حقی را که قانون به شما داده است مانند حق فسخ قرارداد.

حق مصونیت: حق مصونیت در مقابل حق قدرت قانونی دیگران.

در سه مورد اخیر، در مقابل حق، تکلیفی وجود ندارد.

حال آقای طالبی می گویند حق تکوینی خدا نیز از این قسم است که خداوند فقط بر بندگانش حق دارد و در مقابلش تکلیفی ندارد.

نقد، ما این است که بحث ملازمه بین حق و تکلیف در حقوق اجتماعی و بشری است نه در رابطه ی بین خدا و بشر.

  1. نوع دوم از تکلیف در جایی است که حق از حیث تلازم و غیرتلازم نسبت به خود شخص. یعنی بعضی حق ها به گونه ای هستند که برای خود صاحب حق، تکلیفی می آورند:

بعضی از این حقوق، واجب الاستیفاء هستند مانند حق حیات.

بعضی از این حقوق، واجب الاستیفاء نیستند مانند حق شفعه.

 

[1] البته در این تقریر تنها به مبادی حقوق تربیتی پرداخته شده است.

[2] ابوالقاسم فنایی ، معتقد به رابطه ی اخلاق و دین و قایل به تقدم اخلاق بر دین هستند و استدلال های اصول فقهی بر این مدعای خود دارد.

[3] أقول: ظاهرا با توجه به متن این تقسیم بندی در مرتبه ی اول، مربوط به تقسیم بندی تکلیف است، و به تبع آن تقسیم بندی نسبت به حق نیز  شکل می گیرد.

[4] أقول: یعنی هر حقی که برای فرد ثابت می شود، تکلیفی را نیز از طرف مقابل برای خود همین فرد ثابت می شود.

  • یاسر کافی
  • ۰
  • ۰

فقه تربیتی-بررسی حکم وجوب ارشاد جاهل- جلسه هفتم

استاد حجت الاسلام و المسلمین مقیمی

و: تمسک به آیه ی دعوت به خیر

آل عمران : وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ‏ إِلَى‏ الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (104)

این آیه در واقع مربوط به ادله ی وجوب امر به معروف می باشد، لیکن هرچند که ذیل این آیه مربوط به امر به معروف می باشد و همانطور که گذشت، نمی توان به ادله ی وجوب امر به معروف ، وجوب ارشاد جاهل را اثبات کرد، لیکن صدر این آیه که مربوط به امر به دعوت به خیر می باشد، جهت اثبات این قاعده، قابل بررسی می باشد.

برای بررسی مسئله ی فوق، همانطور که گذشت همواره سه مسئله بایستی اثبات شود:

  1. دلالت بر وجوب
  2. چیستی مکلّف
  3. چیستی متعلّق تکلیف
الف. دلالت صدر آیه بر وجوب:

قبل از بیان ظهورگیری از آیه، لازم بذکر است که این آیه در باب امر به معروف مورد توجه فقها قرار گرفته است و اغلب فقها از این آیه وجوب را فهمیده اند[1].

و اما آنچه از ظاهر آیه بر می آید این است که از تمسک به ظاهر آیه و هیئت ولتکن که فعل ناقص است، می توان وجوب را فهمید، حال یا از این باب که صیغه وضع شده است برای وجوب (دلالت وضعی) ؛ یا از باب اینکه این صیغه، فقط دلالت بر طلب البعث است، و با توجه به قرینه ی کلام که مطلق است و قرینه ای دالّ بر استحباب ندارد می گوییم دلالت بر وجوب می کند (دلالت عقلی)؛ یا مانند حضرت امام بگوییم که وقتی امری از مولا صادر شد، اگر قرینه ای دالّ بر استحباب نباشد، عقلاء، بعث مولوی را دالّ بر وجوب می گیرند (دلالت عقلایی) .

توجه به یک نکته ی نحوی نیز شایسته می باشد که در افعال ناقصه، وجوب، بر سر خبر فعل ناقص می آید و خبر را بر موضوعش ثابت می کند. مثلا ولتکن منکم امة یدعون الی الخیر، یعنی امتهایی از شما، بایستی دعوت به خیر بکنند.

اشکالات وارد بر دلالت آیه بر وجوب:

اشکال اول: تعارض بین ظهور امر در وجوب و اطلاق متعلّق وجوب که همان یدعون الی الخیر باشد:

اشکال اول این است که "الخیر" که متعلّق وجوب است، قرینه ی داخلیه است بر عدم ظهور آیه در وجوب.

"الخیر" اعم از واجب و مستحب است. پس "ولتکن" نمی تواند ظهور درست کند برای امر وجوبی به مستحب.

جواب اول بر اشکال تعارض:

"ولتکن" نمی گوید "الخیر" فقط واجب باشد، بلکه می گوید امر به خیر، واجب باشد، یعنی امر به واجب یا مستحب، واجب باشد. به عبارتی شاید مصلحتی در این امر کردن به مستحب باشد که واجب شده باشد، هرچند متعلّق آن واجب نباشد.

پاسخ بر جواب اول:

اولا امر وجوبی در مستحبات خلاف اجماع است. امر در مستحبات واجب نیست.

ثانیا این نظر موجب زیادی فرع بر اصل می شود و عقلاً فرع نمی تواند زیادی از اصل داشته باشد. خود عمل مستحبی نمی تواند امر واجبی داشته باشد. زمانی که تارک مستحب، حق ترک دارد معنایی ندارد که عقلا امر به این مستحب واجب باشد.

نقد پاسخ بر جواب اول، و پذیرش جواب بر تعارض و رد شدن اشکال:

نقد بر وجود اجماع:

اولا اجماع با وجود مدرک، محتمل المدرکیه می باشد و دیگر معلوم نیست که این اجماع کاشف از قول معصوم باشد بلکه چه بسا بدلیل آن ادله ی دیگری است که ذکر کرده اند. لذا با توجه به اینکه تنها دلیل حجیّت اجماع، بدلیل قطع به قول معصوم ع می باشد، و اجماع محتمل المدرکیه نیز موجب قطع نمی شود، لذا اجماع محتمل المدرکیة حجت نمی باشد.

ثانیا مجمعین، بر طبق تمام مبانی غیر از قاعده ی لطف، بایستی از صدر اول باشند تا کاشف از دلیل و رأی معصوم ع باشند، در حالیکه اجماع متقدّمین مفقهود است؛ و مبنای قاعده ی لطف را نیز الان کسی قبول ندارد.

نقد قرینیت تحقق زیاده ی فرع بر اصل:

اصل تحقق زیاده ی فرع بر اصل اینگونه می گفت که اصل عمل بر مکلف مستحب است یعنی شارع اجازه داده است که ترکش کند فلذا در باب امر به معروف نیز می گوییم امر به واجبات واجب است نه در مستحبات. و این با واجب شدن دعوت به عملی که مجاز در ترکش هستیم، همخوانی ندارد.

در نقد این دلیل گوییم:

این زیاده ی فرع بر اصل، در صورتی اشکال ایجاد می کند که یا مخالفت با حکم عقل نظری پیش بیاید و موجب استحال شود، و یا مخالف با حکم عقل عملی پیش بیاید و قبیح باشد.

مثلا در جایی که عقل نظری یک استلزماتی بر این زیاده ی فرع بر اصل ببیند که در اینصورت زیاده ی فرع بر اصل،  استحاله داشته باشد. یا عقل عملی ، بر این الزام و وجوب تالی فاسدی بار کند و موجب قبح عملی ارتکاب زیاده ی اصل بر فرع گردد.

در حالیکه در اینجا عقل نظری هیچ استحاله ای مانند جمع نقیضین، یا جمع ضدین و ... نمی بیند.

می ماند عقل عملی که بگویید قبح دارد اینگونه عمل کردن. ولی ما می گوییم این گونه عمل کردن ولو در مستحبات ، هیچ قبحی ندارد. مخصوصا که "مِن" در آیه، "مِن" بعضیه است چنانچه مشهور قایل هستند.

کما اینکه امام جمعه در دو خطبه واجب است که دعوت به تقوا نماید، با اینکه تقوا همه ی مراتبش وجوبی نیست، ولی امر به تقوا واجب است.

مگر کسی بگوید که این قضیه خلاف سیره و عرف است و استبعاد عرفی دارد که اگر مولای حکیم چیزی را مستحب کرده باشد، دعوت به آن واجب باشد.  یا مثلا اگر این قاعده می بود، می بایست در سیره ی ائمه ع، می دیدیم در حالیکه ندیدیم بلکه سیره برخلاف این امر دیده می شود که امر به معروف در مستحبات را مستحب می دانسته اند، و فقط امر به معروف در واجبات را، واجب می دانسته اند.

 

[1] جواهرالکلام فی شرح شرایع الاسلام، ج21، ص361

  • یاسر کافی
  • ۰
  • ۰

فقه تربیتی-بررسی حکم وجوب ارشاد جاهل

استاد حجت الاسلام و المسلمین مقیمی

جلسه ششم

ه: آیات مربوط به امر به معروف و نهی از منکر

توبه: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ یُطیعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ (71)

همواره گفته ایم که برای اینکه این آیات مفید اثبات قاعده باشند، باید سه نکته را توجه کرد: دلالت آیه بر وجوب، در صورت نیاز الغای خصوصیت نسبت به مکلّف در آیه، در صورت نیاز الغای خصوصیت نسبت به متعلّق تکلیف.

الف. دلالت آیه بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر:

می شود گفت که تسالم بین فقها این است که آیات امر به معروف دلالت بر وجوب می کند.

مثلا یک تقریر این است که ولی ، یک مقام حقّ و تکلیفی است و وظایفی وجوبی دارد نسبت به مولّی علیهش. حال در اینجا نیز یکی از این احکام مؤمنین از این جهت که اولیای یکدیگر می باشند، امر به معروف می باشد.

یا آیاتی داریم که مذمت شدید می کند تارکین امر به معروف را.

ب. عام بودن موضوع تکلیف (مکلّف)

مکلف این آیه شخص خاصی نمی باشد بلکه کلّ جامعه ی ایمانی می باشد.

ج. بررسی متعلّق تکلیف (شمولیت مکلّف به)

موضوع آیه، امر به معروف می باشد. حال در چیستی ماهیت معروف، لغویون می گویند که عرف، در عمل معروف دو گزینه را دخیل می دانند: اول اینکه مستحسن و پسندیده و مقبول باشد، دوم اینکه دوام داشته باشد.

علامه، معروف قرآنی را اینگونه معرفی می کنند که این پسندیده بودن از حیث عقلایی بودن عرف، مدّنظر است فلذا ارجاع به آرای محموده می دهند. به عبارتی به این نظر سیره ی عرفیه به سیره ی عقلائیه رجوع می کند.

این فرق دارد با اصول که عرف و عقلاء را دو چیز می دانیم.

پس معروف یعنی امر پسندیده ی مداوم نزد عقلاء.

می رسیم به باب امر به معروف که اگر قرینه ای نداشته باشیم که منظور، تعریف اصطلاحی است که فقط شامل معروف های شرعیه است، به همان معروف عرفی اخذ می کنیم به علاوه ی معروفهایی که شارع گفته است.

فقط نکته ای اینجا است که آیا اگر فعلی مستحب باشد، آیا امر به آن مستحب است یا واجب است؟ فرع که نمی تواند اقوای از اصل باشد؟ بله، امر به فعل واجب می تواند واجب باشد، ولی فعل مستحب چطور؟ یا در باب فعل مکروه، آیا نهی از آن می تواند واجب باشد؟ در مباحات نیز آیا می توان به آن امر کرد؟

اشکال بر استدلال به آیات امر به معروف برای اثبات وجوب ارشاد جاهل:

تا اینجا استدلال به این نتیجه رسید که امر به هر عمل پسندیده ای واجب است. ولی آیا همین مقدار برای اثبات قاعده ی ما نحن فیه که وجوب ارشاد جاهل باشد، کافی است؟

در جواب گوییم که این استدلال برای اثبات مدّعا، مبتلا به مانع می باشد؛ زیرا یکی از شرایط وجوب امر به معروف، همچنانکه بعضی متفطّن به آن بوده اند هرچند از دید اغلب فقها مغفول مانده است، علاوه بر علم آمر، علم تارک معروف یا فاعل منکر نسبت به معروف بودن معروف یا منکر بودن منکر می باشد. یعنی در امر به معروف، تارک باید به معروف علم داشته باشد تا اینکه تکلیف بر او منجّز شده باشد و عمداً ترک کند، تا در اینصورت بگوییم که فرد تارک معروف بوده است و امر به معروف نسبت به او واجب شود، و الّا اگر شخص جاهل باشد، تکلیفی در حقّ وی منجّز نمی گردد تا اینکه بگوییم معروفی بر عهده ی این شخص تارک است که ترک گردیده است و باید او را به آن معروف که همان تکلیف منجّز باشد، امر کرد.

با توجه به این مطلب دیگر ادله ی مثبته ی وجوب امر به معروف ، بدرد اثبات قاعده ی ارشاد جاهل نمی خورد، زیرا در ارشاد جاهل ، فرض این است که شخص نسبت به معروفیّت این عمل جهل دارد و اصلاً نمی داند که وجوبی به گردنش آمده است، لذا ادله ی وجوب امر به معروف نسبت به این شخص ساکت می باشند[1].

 

[1] أقول: اشکال: قبول داریم که جهل افراد موجب منجزیّت تکلیف بر جاهل نمی شود، لیکن آیا این جهل باعث می شود که آن فعل از معروفیت بیافتد یا آن فعل اصلاً معروف نشود؟ یعنی اگر شارع بعد از اینکه غیبت را حرام کرد، و این عمل، عمل قبیح شرعی گردید، آیا جهالت مکلّف نسبت به حرمت این عمل، موجب می شود که این عمل در حقّ این مکلّف قبیح نباشد یا بعد از اینکه نماز واجب شد، آیا نمازخواندن در حق این فردی که جاهل به وجوب نماز است، عمل معروف شرعی حساب نمی شود؟ واقع امر این است که وقتی عملی حسن یا قبیح عرفی یا شرعی شد، هرچند که تارک آن معروف یا فاعل آن منکر، به حسن و قبح آن واقف نباشد، باز می گویند که این شخص قبیحی را انجام یا معروفی را ترک کرده است، و تنجّز تکلیف در این حسن و قبح تأثیری نخواهد داشت.

ان قلت: منظور از معروف در امر به معروف ، معروف در نظر تارک معروف می باشد . و این زمانی است که علم به معروف بودن این عمل داشته باشد و با توجه به اینکه منظور از معروف در اینجا، معروف شرعی می باشد، لذا این علم به معروف بودن، زمانی است که علم به تکلیف شرعی بودن این عمل داشته باشد. و این همان شرط منجّزیت حکم شرعی می باشد. پس تا زمانی که حکم در حقّ تارک معروف، منجّز نشده باشد، معروف نیز در نزد وی ثابت نمی گردد.

قلت: ادله ی امر به معروف، در این باره اطلاق دارد و شامل مطلق معروف می شود. یعنی همان معروف واقعی؛ خواه تارک معروف به معروف بودن ان علم داشته باشد و چه نداشته باشد. بله! از باب شرطیت احتمال تأثیر می توان گفت که امربه معروف در حقّ مکلّفی که عالم به حکم نمی باشد، واجب نمی باشد.

  • یاسر کافی
  • ۰
  • ۰

روانشناسی عمومی:

استاد حجت الاسلام خیرالدین

جلسه اول

 

منابع:

روانشناسی اتکینسون و هیلگارد

روانشناسی عمومی مؤسسه امام خمینی ره

مباحث زیادی است که باید در حوزه ی روانشناسی عمومی باید مطالعه شود. لذا کتابهایش قطور هستند لذا سعی میک کنیم عناوین را تلخیص وار بیان کنیم.

این درس، یک درس حفظی است و شامل یک سری اصطلاحات روانشناسی است که تاکنون به گوش ما نخورده است که بایستی سعی شود حفظ شوند.

فایده ی این علوم برای فقه تربیت چیست؟

چیستی روان در غرب و اسلام:

در اسلام روح ، روان، نفس مترادف هم استفاده می شوند و قایل به این هستیم که انسان موجودی است که وقتی به مرحله ای از رشد می رسد خداوند از روح خود در انسان می دمد. یعنی یک لطافت خاصی دارد که در انسان دمیده شده است.

اما در غرب :

افلاطون نظریه ای دارد مبنی بر اینکه روان انسانی امری مستقل از پیکره ی انسانی است که بر اعضا و اندام او فرمان می دهد و بر رفتار او نظارت دارد. که مطابق با نظر اسلام است.

برخلاف ارسطو که می گوید نفس نتیجه ی رفتار بدن انسان است. نفس ، مغز انسان است و اوست که به بدن فرمان می دهد.

نظریه ای که در غرب پذیرفته شده به خصوص بعد از قرن 17، بدلیل نظریه ی دکارت است که می گوید بدن مانند ماشین پیچیده ای است که توسط نور، صوت و محرکهای دیگر تحریک می شود و این عامل حرکت بدن می شود. یک امر ماورایی عامل حرکت بدن نیست. یعنی همان مغز فرمانده ی بدن است. یعنی همان نظریه ی ارسطو است.

پس روان شناسی ناشی از یک امر ماورایی نیست.

تعریف روانشناسی در غرب:

فلذا روان شناسی را اینگونه تعریف کرده اند: (psychology)

Psycho به معنای روان و logy به معنای شناخت می باشد.

تعریف: بررسی علمی رفتار و فرآیندهای ذهنی در موجود زنده.

وقتی علم می گوید یعنی مستند به پژوهش است، نه حدس و فال بلکه مبتنی بر کار آزمایشگاهی و کار تجربی است.

رفتار یعنی کلیه ی کنش ها و واکنشهای یک موجود زنده اعم از ارادی و غیرارادی. وقتی به صورت مطلق گفت یعنی چه آشکار و چه نهان.

فرآیند ذهنی، ذکر خاص بعد از عام است. زیرا بعض مکاتب مانند روان تحلیل گرها فقط به فرآیندهای ذهنی می پردازند. علت اینکه می گوییم ذکر خاصّ بعد از عام این است که رفتار، تمام کنش های ارادی و غیرارادی و رفتارهای ذهنی  را در بر می گیرد، و فرآیند ذهنی یک رفتار خاصّ می باشد.

موجود زنده، متأثر از آنچیزی است که در غرب وجود دارد که حداقل در زمان تشکیل علم روانشناسی غالب بوده است نظریه ی داروین بوده است فلذا از موجود زنده تعبیر آورده اند.

  • یاسر کافی
  • ۰
  • ۰

آشنایی با متون تربیتی

جلسه اول

استاد رفیعی

مقدمه:

موضوع درس تراث تربیتی است در تمدن اسلامی است.

آن کتابهایی است که در حوزه ی تعلیم و تربیت از دیرباز نوشته شده است و بدست ما رسیده است، متون تربیتی است، که از جابر بن حیان شروع می شود.

انواع متن تربیتی:

گاهی کتابی حول یک موضوع مشخص نوشته شده است.

گاهی مباحث یک علم، در کتابی که با موضوع دیگری است بطور پراکنده وارد شده است.

گاهی به مباحث یک علم، در کتابی با موضوع دیگر، لیکن در فصلی مستقل به آن اشاره شده است.

گاهی نقل یک نکته ی علمی از شخصی شده است بطوریکه از آن شخص هیچ کتاب در حال حاضر یافت نمی شود بلکه نقل سینه به سینه بوده یا نقل از کتابی است که از بین رفته است.

مثلا در باب علم اصول:

گاهی کتابی با محوریت علم اصول تدوین و نگارش یافته است.

گاهی مباحث اصولی در یک کتاب غیراصولی، در یک فصل مشخص آمده است.

گاهی در یک کتاب غیراصولی، به مقتضای حال در یک فصل مستقلی به مباحث اصولی پرداخته شده است.

در کتب تربیتی و اخلاقی نیز اینگونه است.

مثلا کیمیای سعادت امام محمد غزالی در قرن 5 ، موضوعش اخلاق است. یا جامع السعادات ملامهدی نراقی کتابی است اخلاقی.

ادب الدنیا و الدین کتابی است غیراخلاقی که یکی از فصولش مستقلا مختص به اخلاق است.

نوع سوم نیز کتابی است غیراخلاقی که برخی از مباحث اخلاقی در لابلای این مباحث کتاب آورده شده است.

نوع چهارمی نیز وجود دارد که یک اخلاق پژوه، از قول شخص دیگری یا از کتابی که از بین رفته است، نکته ای اخلاقی را ذکر کنند. یعنی شخص بر اساس سندی که در دست او بوده است، نقل قول می کند. مثلا جاهز از قول ابوالاسود دوئلی مطلبی اخلاقی را ذکر می کند، در حالیکه این ابوالاسود هیچ کتابی نداشته است و جاهز سینه به سینه این مطلب به او رسیده است.

این درس در واقع به نوعی بیان آرای مربیان مسلمان  شمرده می شود.

این مربی چند ویژگی باید داشته باشد:

  1. در مقام تعلیم و تربیت برآمده باشند. مثلا جابربن حیان طوسی که در قرن دوم زندگی می کرده است در مجمع الرسائل که از او باقی مانده در مقام تعلیم بوده است.
  2. آرای تربیتی او باید به ما رسیده باشد. حال این آرا به یکی از 4 وجهی که گذشت بدست ما می رسد.
  3. هیچ یک از اندیشمندان ما طبق تحقیقات، دغدغه ی ایجاد یک کتاب تربیتی نداشته اند و به عبارتی تربیت پژوه نبوده اند و نظریه پردازی نکرده اند. یعنی هرچند شاید کتابی تربیتی نوشته باشند لیکن این کتابها هیچکدام با هدف تربیت پژوهی نبوده است بلکه در مقام بیان آداب و اخلاق تعلیم و تربیت در رشته ی خودشان بوده اند. مثلا کتابی نوشته شده است توسط ابوسعد سمعانی با این دغدغه که راویان حدیث ذکر شود و می گوید که فلان شخص هر هفته املای حدیث داشته است. حال در بخشی از کتاب به آداب و اخلاق املاء و استملاء کتابی نوشته است.

لذا در متون تربیتی خودمان باید دنبال سرفصل هایی بگردیم و الا خودشان بطور صریح چه بسا بیان نکرده باشند. یعنی باید ببینیم که علمای تربیتی در سرفصل های زیر چیزی را صریح بیان کرده اند یا می شود از کلام آنها استخراج کرد یا خیر؟

یا مثلا کتاب تعلیم المتعلّم طریق التعلّم برای زرموجی، به آداب و اخلاق پرداخته است ولی با هدف بیان آداب و اخلاق در رشته ی تخصصی خودشان بوده است لذا به تعریف تعلیم نپرداخته اند.

حتی کتابهایی مثل منیة المرید که فقط به حدیث پژوهان نپرداخته اند ، لیکن رویکرد پژوهشی شان در حوزه ی اخلاق آموزشی می باشد.

آداب البحث و المناظره کتابی اخلاقی است در مورد آداب مناظره و هیچ بخشی دیگر از تربیت را ذکر نکرده است.

ابن مثویه کتابی دارد به اسم ........ که دنبال تربیت ارسطویی است.

احیاء علوم الدین امام محمد غزالی، از کتب برجسته ی اخلاقی است که توسط فیض کاشانی تنقیح شد و در اثری به اسم مهجة البیضاء فی احیاء الاحیاء به نگارش درآمد.

در این کتاب هرچند به آموزه های تربیتی اشاره شده است در حد یک صفحه است نه بیشتر.

برخی مثل بوعلی در جلد اول کتاب قانون، به حوزه ی طبابت کودک پرداخته اند.

توجه شود که ممکن است شخصی در مقام تعلیم و تربیت برآمده باشد ولی تربیت پژوه نباشد و تألیفات تربیتی نداشته باشد و ممکن است شخصی تألیفات تربیتی داشته باشد ولی در مقام تعلیم و تربیت برنیامده باشد و مربی نباشد. لذا بین خصوصیت اول و سوم تهافتی نمی باشد.

سرفصل های تربیتی:

  1. چیستی تربیت؛ تعریف تربیت.
  2. اهداف تربیتی. مثلا از کلمات فارابی می شود اهداف فارابی را استنتاج کرد و الا ایشان صراحتی به این اهداف ندارد.

اهداف نیز یا کلی (غایی) است یا میانی یا جزیی.

اهداف جزیی از همه بیشتر و از همه سهل الوصول تر است. مطلوبیت آنها بالغیر است نه بالذات. اهداف میانی، هم مطلوب بالذات هستند یعنی خودش می تواند هدف باشد و هم بالغیر.

هدف غایی، تنها مطلوب بالذات است.

  1. اصول تعلیم و تربیت.
  2. روشهای تربیتی؛ چنین کنید و چنان نکنیدها.
  3. عوامل تربیتی.
  4. موانع تربیتی.
  5. ساحتهای تربیتی.
  6. مواد و برنامه آموزشی (محتوا).

پژوهشگاه حوزه و دانشگاه یک مجموعه ی 6 جلدی دارد تحت عنوان آرای تربیتی دانشمندان مسلمان و مبانی آن.

جلد ششم این مجموع تحت عنوان "مربیان بزرگ مسلمان" می باشد. در این کتاب هر فصل به یکی از شخصیتها پرداخته است. این کتاب تلخیص آن 5 جلد است.

کتاب دیگری نوشته شده است به اسم "مربیان ما". در مقدمه ی جلد اول، اشاره کرده است که برای پرداختن به تعلیم و تربیت باید به مقولات 8 گانه ای پرداخته شود. این مقدمه مفید است.

مقاله هایی است به اسم "فارابی فیلسوف تربیت"، "دلالتهای تربیتی در آثار جاهظ"، " نهاد آموزشی مکتب در قیروان"، "هوش و گوش خود به این پاداش ده"، "برخی از دلالتهای تربیتی در رسائل اخوان الصفا".

این کتب و مقالات وقتی مطالعه شود، فهمیده می شود که در هر اثری چگونه باید سرفصل های تربیتی را جستجو کرد.

  • یاسر کافی
  • ۰
  • ۰

جلسه سوم کلام انقلابی: حقیقت انقلاب 2

استاد فلاح شیروانی

ویژگی هفتم: انقلاب ایران تفسیری نو از اسلام

یک دغدغه سازی رشد بشر دائما بشر را مشایعت کرده است و آنکه پشت این جریان خدا است که از طریق پیامبران این جریان را کمک می کرده است.

این جریان توسط مادی گراها روایت نخواهد شد.

این جریان تاریخی کجاست؟

این جریان تاریخ صاحبانی داشته است و توسط پیامبر خاتم و اوصیای ایشان ادامه داشته است که این شریعت از بین نرود.

حال وقتی جامعه ی ایران وقتی تحت فشار توسعه قرار گرفت، جامعه ی ایران یکبار دیگر به انتخاب خود توجه کرد و حضرت امام به عنوان نخبه ی این جریان این توجه را ایجاد کرد.

آن نکته ای که باید به آن توجه کرد این است که دارد از این انقلاب تفسیرهای متفاوتی می شود و باید مواظب باشیم که این انقلاب از هویت خود خالی نشود.

نمی شود به انقلاب اسلامی ایران، هرچیزی را که از تحلیل های به ظاهر علمی غربی بر می آید نسبت داد و انقلاب اسلامی ایران را با این مدلها تحلیل نمود.

یکی از نکاتی که حضرت آقا مایل اند که مطرح شود این است که این انقلاب یک سخن نو و یک اندیشه است.

البته خیلی ها اینطوری نگاه نمی کنند ولی حضرت آقا در اوایل بیانیه ی گام دوم می گویند که "انقلاب اسلامی ایران با شکوه پامیدان نهاد، چارچوبها را شکست .... و آغاز عصر جدیدی را اعلام نمود."

پس انقلاب ایران، یک اندیشه است نه صرفا یک انفجار. اندیشه ای جهت از بین بردن کرختی ها و نارسایی ها.

پس انقلاب ایران، یک تفسیری از اسلام است.

ویژگی هشتم: انقلاب اسلامی، بندگی خدا

ویژگی دیگر انقلاب این است که انقلاب اسلامی یک سخن نو است ولی اگر از منظر سلوکی به آن توجه شود، انقلاب اسلامی بندگی خدا است.

کسانی پای این انقلاب ایستادند که اینها جزو متدیّن ترین انسانهای روزگارند و اینها کسانی بودند که دغدغه ی لقاء الله را داشته اند.

حضرت امام ره، اساساً دغدغه ی اساسی شان لقاء الله است.

ویژگی نهم: حقیقت انقلاب، بندگی اجتماعی

ویژگی دیگر این است که حقیقت انقلاب، بندگی گسترده اجتماعی است.

امام ، سجاده و انس با خدا را می شناخته است. کسی بود که می توانست تألیف و تدریس در حوزه کند، ولی قیام کرد. زیرا درد او اسلام بوده است. می گویند علمای اسلام، اسلام از بین رفت.

از نظر امام، انقلاب یک بندگی مقتضی دوران، یک بندگی گسترده است.

آقا می گویند معنویت یعنی سراسیمه به دنبال اجرای وظایف دینی دویدن. بندگی یعنی خواست خدا را بجای خواست خود برگزیدن.

کسی که می خواهد اراده ی خدا را انتخاب کند، می بیند که وظیفه اش ، وظیفه ی پیامبرگونه است.

انقلاب از نظر امام ره، یعنی بر سر سجاده نماز خواندن.

ویژگی دهم: انقلاب آزادی بخش

یکی دیگر از ویژگی های انقلاب اسلامی از نظر انقلاب پژوهان این است که جامعه ی ایران، قبل از ایران یک جامعه ی بسته ای بوده است، هرچند که در ظاهر آزادی داشته اند. کسی که می خواهد تو را در بند بکشد، عقلت را با شهوت هایت، در بند می کشد و اندیشه ات را می گیرد.

انقلاب آمده است که به انسان اندیشه بدهد.

ما وقتی امروز با جوان صحبت می کنیم باید به این بعد توجه دهیم که مهم ترین چیزی که انقلاب می تواند به تو بدهد ، امکان است.

درست است انقلاب دستاوردهای متعددی داشته است.

انقلاب اسلامی یک امکان برای ملت ایران فراهم نموده است.

انسان قبل از انقلاب، بسیار تحقیر شده بوده است. کشور جولانگاه مستعمره کنندگان بود. در بیانیه ی گام دوم بعضی از این موارد ذکر شده است.

ویژگی یازدهم: انقلاب ایران، انقلابی عزت دهنده به مؤمنین و خوارکننده ی مستکبرین

از ویژگی انقلاب این است که دشمن جهان اسلام را می شناسیم و دیگر اینکه هر روز آمریکا در چشم مردم ما کوچک و کوچک تر می شود.

بعد از انقلاب با مشکلاتی روبرو هستیم که این ناشی از این است که به جدّ دنبال نسخه های اسلامی نمی رویم. حضرت آقا می فرمایند بعضی جاها بطور کامل از ریل انقلاب خارج شدیم. که منظور نظام کارشناسی تصمیم گیر است. یک زمانی می خواستند سپاه را خفه کنند ، همچنانکه جهاد سازندگی را خفه کردند.

شهید بهشتی می گویند در نهاد تصمیم گیر دو جریان فکری حضور دارند:

اسلامیونی که نگاهشان به غرب است.

اسلامیونی که نگاهشان به اسلام است.

تا جریان اول در کشور وجود دارد، این کشور نمی تواند تصمیم بزرگی را بگیرد.

این فشار را بیش از همه حضرت آقا دارند حس می کنند.

  • یاسر کافی
  • ۰
  • ۰

جلسه سوم فلسفه علم:

بحث را در این جلسه از این نقطه شروع می کنیم که عقل گرایی یک پلی بود برای انتقال فرهنگ غرب به حس گرایی. و این به یک معنا یک هبوط دیگری بود که در فرهنگ غرب رخ دارد و از یک جهت همان برخوردی که عقل خودبنیاد با دین کرد، اینبار حس با عقل خودبنیاد کرد، یعنی همانطور که عقل خودبنیاد ، هویت دین را انکار کرد و بلکه هویت دین را شکل دهی کرد و آنرا به سمت سکولاریزه شدن پیش برد، افول عقل گرایی نیز خیلی زود اتفاق افتاد و بیشتراز دو قرن نتوانست دوام بیاورد و تن به جریان حس گرایی داد.

توجه داشته باشید که اندیشه ها هیچگاه نمی میرند بلکه گاهی مخفی هستند و گاهی آشکار هستند؛ مثلا در همین دوره ی عقل گرایی، حس گرایی هم حضور دارد لیکن زمامدار نیست. یا حتی قبل از میلاد مسیح، در زمان موسی ع، سامری ها می گفتند ما چون خدای تو را نمی بینیم پس نمی پرستیم.

دو چالش در غرب وجود دارد که باعث شده است نزاع های بسیاری ذیل آن اتفاق افتد: اختلاف بین تجربه گرایی و عقل گرایی ؛ اختلاف بین ایمان و روشنگری.

الان ما کاری به اختلاف بین ایمان و روشنگری نداریم؛ و اما بحث تجربه گرایی و عقل گرایی یک بحثی بود که در غرب مدرن وجود داشت و پررنگ بود. تجربه گرایان معتقد بودند که معرفت تنها از راه تجربه بدست می آید ولی عقل گرایان معتقد بودند که معرفت تنها از راه عقل بوجود می آید.

بدلایل اجتماعی و اشکالاتی که در عقل گرایی بود، باعث شد که حس گرایی در قرن نوزدهم، زمام امور را بدست بگیرد.

جریان حس گرایی، خودبنیادی را به تجربه اختصاص می دهد و عقل را بازتعریف می کند. و دیگر رسالت عقل، مدرِک کلیّآت نیست. بلکه عقلی می شود که از عقل ابزاری نام برده می شود. این عقل کاری به حوزه ی ارزش ها ندارد بلکه فقط علم تجربی تولید می کند جهت نیل به اهدافی که ناشی از ارزش ها می باشد.

عقل ابزاری چیزی جز علم حسی مدرن نیست که در خدمت تحقق این اهداف قرار می گیرد.

حس ، وحی و عقل را بازتعریف می کند و یک هویت حسی در آن اشراب می کند.

فرق حس گرایی با تجربه گرایی:

قضایا یا یقینی و بدیهی هستند یا نظری؛ در مقابل یقینیات، مشهورات و مسلمات و مقبولات و مخیلات و موهومات قرار دارد.

بدیهیات نیز شامل اولیات ، تجربیات، حسیات، فطریات، حدسیات، متواترات، وجدانیات.

حسیات را فلاسفه ی اسلامی، غیر از تجربه دانسته اند. حسیات، قضایای شخصی هستند و حتی جزیی هم نیستند، ولی تجربیات، قضایای کلی هستند. یعنی حسیاتی که استقراء شود می شود قضایای تجربی.

جریان علم مدرن از حس گرایی شروع می کند و به تجربه گرایی منجر می شود و از تجربه گرایی فراتر نرفتند.یعنی از آمپریزم شروع کردند و به پوزیتیویسم منتهی گردید.

از بزرگان حس گرایی مهم ترین شان هیوم است که به تمام قواعد حس گرایی ملتزم شد و سپس بارکلی، فرانسیس بیکن، آگوست کنت و جان لاک می باشد.

پس فرق حس گرایی و تجربه گرایی روشن شد.

حس گرایی دو کار را بعد از حاکمیتش انجام داد:

  1. تفکیک علم از متافیزیک (جدایی علم از فلسفه):

در این مقام، تلاش بود که علم از متافیزیک تهذیب شود؛ یعنی علم از معارف عقلانی پالایش شود.

متافیزیک ، دانشی است که توجه به عناصر، هستی ها و معرفتهای فوق تجربی دارد. دانشی است که امور حسی را ذیل واقعیت ها و معرفتهای غیرحسی ساماندهی می کند.

متافیزیک یک علم منفور در غرب مدرن می باشد و اگر امروز صحبتی از متافیزیک است ، آن متافیزیک قلب شده است.

کانت می گوید متافیزیک علم نیست ، و اساساً امکان ندارد که علم باشد. در عین حال ایشان می خواهد بگوید که علوم تجربی خصوصا فیزیک نیوتن، امکان علم بودن را دارا هستند.

کانت می گوید علم اینگونه محقق می شود که دو اتفاق می افتد: 1. مواد حسی از افق خارج به افق فاهمه می آید 2. مقولات و صورتهای عقلی در فاهمه حضور دارند؛ حال وقتی آن مواد حسی با صورتهای عقلی ترکیب می شود، می شود داده ی عقلی.

برای همین است که کانت می گوید که هیوم مرا از خواب جزمیت بیدار کرد.

کانت گزاره های متافیزیکی را گزاره هایی واهی و موهوم می داند. از نظر کانت متافیزیک شامل علومی است که به وجود خدا، جاودانگی نفس، وحدت جهان می پردازد. هرچند ایشان از طریق عقل عملی، خدا را اثبات می کند ولی این سه مقوله را از عقل نظری خارج می داند. وجود خدا، به عنوان اصل موضوعه پذیرفته می شود نه به این معنا که در حوزه ی عقل عملی قابل اثبات است ولی در حوزه ی عقل نظری قابل اثبات نیست، بلکه به معنای پیش فرض است . یعنی اینکه خدا وجود دارد، هیچگاه در دستگاه کانت اثبات نشد، بلکه در حوزه ی عقل عملی از باب ضرورتی که اخلاقیات به فرض وجود خدا داشتند، ناچار به پذیرش وجود خدا گرفتند.

ولی معارفی مانند علیت، ضرورت، زمان، مکان جزء مقولات کانتی است که اموری عقلانی می باشد نه اموری متافیزیکی.

حال در تجربه گرایی ، می خواهند حتی مقولات کانتی را نیز از معرفت خارج کنند، زیرا تا متافیزیک، علم حساب شود، یعنی تجربه گرایی تنها روش منحصر رسیدن به علم نمی باشد.

این منطق که موجب جدا شدن مابعد الطبیعة از علم شد می بایست ریاضیات نیز از علم جدا شود زیرا علوم ریاضی نیز غیرتجربی بودند، لیکن چون علوم کاربردی با ریاضیات پیش می رود، چشم پوشی شد و به صورت غیرمنطقی جزو علوم باقی ماند.

  1. تفکیک علم از ارزش:

دومین کاری را که حس گرایی انجام داد، موجب تفکیک علم از ارزش گردید.

روند تغییر و تحول در حوزه ی متافیزیک در دستگاه تجربه گرایان:

بعد از زوال عقل خودبنیاد، حس، خودبنیاد می باشد. تقریبا یک سده حس، متافیزیک را علم science به حساب نمی آورد و آنرا در حوزه ی معرفت knowledge داخل می کنند.  

معرفت یعنی مفاهیمی که واقعیت دارند لیکن حکایت گری از واقع ندارند بلکه ساخته ی جامعه می باشد و مفاهیمی اعتباری می باشند. و در مرحله ی بعد به علل شکل گیری اجتماعی این معرفتها پرداختند.

علم جامعه شناسی است که می تواند مباحث متافیزیکی را توضیح دهد.

اوضاع وقتی بغرنج می شود که تجربه گرایان متوجه می شوند که خود علم، متافیزیکی دارد. متافیزیک در تاروپود علم رسوخ دارد. به عبارتی حس گرایان، در قرن نوزده در حالی که با متافیزیک می زیستند ، آنرا انکار می کردند.

در قرن بیستم اینها متوجه می شوند که متافیزیک در علم آنها حضور دارد.

بطور مثال قانونی است در قرن 17 که می گوید هرگاه نور از فضایی به فضای دیگر وارد شود می شکند.

قانون یعنی این است و نقیض این صحیح نیست. این مبتنی بر قاعده ی امتناع جمع نقیضین می باشد.

پس هر قانون علمی مبتنی بر این قاعده می باشد. به قول بوعلی این قاعده، واجب الوجود علم است. یعنی بدون این قانون اصلا نمی شود هیچ قانونی را وضع نمایید و ساختمان علم فروخواهد ریخت.

این یکی از عناصر متافیزیکی است که همراه هر قانونی ولو قانون تجربی نیز می باشد.

  • یاسر کافی
  • ۰
  • ۰

جلسه پنجم فقه تربیت (بررسی قاعده ی ارشاد جاهل)

د: آیات إحیاء

المائدة: مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلى‏ بَنی‏ إِسْرائیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمیعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ إِنَّ کَثیراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِکَ فِی الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ (32)

تقریب استدلال:
  1. دلالت آیه بر وجوب:

بیان اول: ظهورگیری از خود آیه

طبق آیه، احیای یک نفس مثل احیای جمیع نفوس است؛ و همچنانکه احیای جمیع نفوس ضروری است، احیای یک فرد نیز همینطور است. احیای جمیع الناس، از ضروریات پذیرفته شده نزد عقلاء می باشد. [و چون مولا نیز این حسن احیای جمیع ناس را ردع نکرده است بلکه تأیید فرموده است، حکم به وجوب آن می دهیم.]

بیان دوم: دلیل خارجی (اجماع، روایات)

  1. تعیین مکلّف تکلیف (موضوع تکلیف) :

این آیه در مورد شخص خاصی صحبت نمی کند، بلکه موضوع آیه، عام است و اعم از ولی و غیرولی می شود.

  1. تعیین متعلّق تکلیف:

احیای نفس در این آیه اعم از احیای مادّی و احیای دینی و معنوی می باشد.

ان قلت:

متعلّق تکلیف در این آیه، مردن تکوینی و ازهاق روح و موت  است و این با تربیت کردن یا حیات نفس فرق دارد .

قلت:

بر این مدّعا که احیای در آیه، اعم از حیات مادی و حیات معنوی می باشد می توان به دو قرینه ی قرآنی و روایی اشاره کرد:

دلیل قرآنی (داخلی) :

با رجوع به آیات دیگر متوجه می شویم که در فرهنگ قرآنی، حیات، به معنای عام بکار برده شده است، و علاوه بر حیات و ممات تکوینی، در معنای دیگری نیز استعمال شده است.

الانفال: یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (24)

در این آیه منظور از حیات، فقط غیرحیات و ممات دنیوی مدنظر است حتی معنای عام هم نمی شود اراده کرد. زیرا حیات دنیوی امری غیرارادی و تکوینی است و امر کردن مؤمنین به اینکه احیاء را اجابت کنید، از آنجایی که بایستی مورد قدرت مکلف باشد، معنایی ندارد و معقول نیست. بلکه شامل مواردی می شود که موجب حیات دینی می شود و با توجه به اطلاق آن، مجموعه ی دین را می گیرد که فراتر از احکام فقهی است و احکام اعتقادی و اخلاقی را نیز در بر می گیرد.

پس این یک قرینه ی داخلی در قرآن است که حیات را به حیات دینی معنا کرده است.

حال در ما نحن فیه من أحیاها می تواند معنای مطلق باشد و مفید نفی استبعاد می باشد که حیات می تواند حیات معنوی معنا دهد، ولی بری اثبات اینکه إحیاء در اینجا معنای حیات معنوی دارد بایستی به ادله ی دیگری تمسک کنیم.

دلیل روایی (دلیل خارجی) :

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَى عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ‏ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً[1] قَالَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ ضَلَالٍ إِلَى هُدًى فَکَأَنَّمَا أَحْیَاهَا وَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ هُدًى إِلَى ضَلَالٍ فَقَدْ قَتَلَهَا.

همچنانکه حضرت علیه السلام در اینجا می فرمایند هدایت و ضلالت، مصداق حیات و قتل در آیه می باشند.

2- عَنْهُ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ فُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی کِتَابِهِ- وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً- قَالَ مِنْ حَرَقٍ أَوْ غَرَقٍ قُلْتُ فَمَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ ضَلَالٍ إِلَى هُدًى قَالَ ذَاکَ تَأْوِیلُهَا الْأَعْظَمُ.

طبق این روایت، تطبیق ضلالت بر قتل، این تأویل برتر است، یعنی از برترین مصادیق این آیه است.[2]

و اینکه این مصداق بارز قتل در آیه است می رساند که مفهوم اوسعی از آنچه که ظاهرش می باشد دارد و بطوریکه این مفهوم، قتل معنوی را نیز شامل می باشد.

 

[1] ( 4) الآیة فی المائدة- 32 هکذا\i« مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلى‏ بَنِی إِسْرائِیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ ...\E الخ» فما فی الخبر على النقل بالمعنى و الاکتفاء ببعض الآیة لظهورها و تطبیق التأویل المذکور فی الخبر على قوله تعالى:\i« بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ»\E یمکن أن یکون دلالة الآیة على المذکور فی الآیة دلالة مطابقیة و على التأویل المذکور فی الخبر دلالة التزامیة و لذا قال علیه السلام من اخرجها من ضلال الى هدى فکأنّما احیاها و لم یصرح بان هذا هو المراد بالآیة

[2] أقول: اشکال وارد بر این دو دلیل قرآنی و روایی برای تطبیق احیاء، بر حیات معنوی این است که این زمانی درست است که در آیه قرینه ای مخالف با این ظهور نباشد، در حالیکه در آیه می فرماید من قتل نفس بنفس یعنی کسی که به غیر قصاص کسی را بکشد، و این با موت معنوی تناسبی ندارد. فلذا این روایات نیز تأویل و تفسیر این آیه است نه ظاهر این آیه.

استاد: جواب این است که حضرت در این روایات موت و حیات را بر موت و حیات معنوی تطبیق داده اند. یعنی این موت و حیات معنوی مصداق موت و حیات در آیه است . مصداق یعنی آنچه که مفهوم بر آن صدق می کند. یعنی مفهوم موت و حیات در آیه بر این دو مصداق، صدق می کند. پس مفهوم موت و حیات در آیه دربردارنده ی موت و حیات معنوی نیز می شود.

  • یاسر کافی